محمد على مجاهدى

378

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

تنها همين فرات نشد از خجالت ، آب * از روى تو فرو به زمين رفته ، زمزم است اى تشنه‌اى كه از اثر اشك ماتمت * تا روز حشر ، گلشن دين سبز و خرم است پيش مصيبت تو ، مصيبات روزگار * بر ممكنات ، جمله چو دريا و شبنم است از بس مصيبت تو عظيم اوفتاده است * نام تو و شكسته دلى هردو با هم است . . . شادى به ما همين نه محرم حرام كرد * هر مه به ياد روى تو ما را محرم است گويند : در بهشت برين ، جاى گريه نيست * گر نيست گريه بر تو ، مرا جاى ماتم است هر جا كه ماتمت بود ، آنجا بهشت ماست * جايى كه نيست ماتمت ، آنجا جهنم است عهدى كه با تو بسته ( وفايى ) به عهد خويش * صد شكر كز وفاى تو آن عهد ، محكم است بر عهدهء وفاى تو باشد اميدوار * كآيى ز لطف بر سر او ، گاه احتضار 8 چون شهسوار عشق به دشت بلا رسيد * بر وى ز دوست تهنيت و مرحبا رسيد كرد از نشاط ، هر وله با يك جهان صفا * از مروهء وفا چو به كوى صفا رسيد تذكار عهد پيش و ، بلاى الست شد * آمد بشارتش كه : زمان وفا ، رسيد چون در ازل به جان تو خريدار ما شدى * اكنون بيا كه وقت اداى بها رسيد ما خود به عهد ، ثابت و بر وعده ، صادقيم * با جان شتاب كن كه زمان لقا رسيد سبقت گرفت عشق تو چون بر « بدا » ى ما * جان ده به كام دل ، كه نخواهد « بدا » رسيد . . . بشكفت غنچهء دلش از شوق همچو گل * از گلشن وفا چو به وى اين ندا رسيد خون از زمين به جوش و ، به گردون شدى خروش * بر روى خاك تيره چو خون خدا رسيد . . . دلهاى اهل بيت در آن سرزمين شكست * چون كشتى نجات به درياى خون نشست « 1 » 11 اى خاك كربلا ! تو بهشت برين شدى * ز آن رو كه جاى خسرو دنيا و دين شدى نازى اگر به كعبه و ، بالى اگر به عرش * زيبد ، چو جاى آن بدن نازنين شدى

--> ( 1 ) . همان ، ص 135 و 136 .